تبليغاتX
انتها

انتها

شعر

 چشمانت لالایی برای چند پدر بود

            وقتی ساعت های  متوالی از کنارت

           رد می شد

عابران شعر  می گفتند

و تف به خاک می انداختند

               تو صبور بودی

پدران برزگ شدند

                        طوری که من و تو بزرگ بودیم

هیچ کسی نمی خندید به تنبان سست طبیعت

که حرامزاده می آورد

پدر ها بزرگ شدن و از کله ات

                  بالا رفتند

متنفرم از آنچه برزگ است

من به اندازه چیز های کوچک

                  ناامیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

 

 

مو در گلو

 

رحمان بعد از دو شب و سه ساعت، درست ساعت هشت و چهل پنج دقیقه صبح از خواب پرید. نگران از یک مو که محکم خودش را در گلویش گیر انداخته بود، احساس دلتنگی می کرد. از صبح سه روز قبل، وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد که در گلویش چیزی گیر افتاده است. آن روز آن قدر به زور سرفه کرد که آخر حوصله اش به سر رسید، فکر که حتما به یک بیماری جدی مبتلا  است و به یک استراحت تمام نیاز دارد. او به هیچ چیز فکر نمی کرد و تنها متوجه موی بود که در گلویش سنگینی می کرد، اگر آنروز رییس اش را با آن کله تاس که از چهره اش نوع دورغ ترشح می کرد و نشسته به پشت می خواب می بیند در ذهنش مجسم می کرد، ختما حالش از این بدتر می شد و نمی توانست که تمام روز را با آن موی لعنتی مبارزه کند. هیچ یادش نبود چه وقت و چگونه دچار این موی بدبخت شده بود. فکر کرد شاید در نیمه های یکی از شب ها در اثر تکان ناملایم لحاف، در گلویش رفته باشد. چون از نیمه های آن شب ٍها بوده است که خواب های بد می دیده است. نه آن چنان بد بلکه خواب های فلسوفانه. در سال های جوانی اش در یک دهکده دور و نه چندان آشنا در طویله گاو نشسته است به گوساله و موش فکر کرده است و بعد با صدای بلند فریاد کرده و برای اهالی دهکده اعلان کرده نموده بود که در تاریخ هیچ کس به فکرش نرسیده که عدالت میان گوساله و مو قابل بحث است.

صبج آن روز وقتی از خواب بیدار شد پی برد که وضع جهان زیاد عادی نیست. وضعیت جهان طوری به نظرش آمد که فقط به درد یک روزنامه می خورد. شرمش آمد که این چیز ها را به کسی دیگر بگوید، تا دیگران فکر کند که از دست یک مو به چه روزی افتاده است. تمام خبر ها در ذهنش مرور کرد و بعد رفت صورتش را آب زد، گلویش را با سرفه ای بلند صاف کرد. صدای عجیبی از گلویش بیرون آمد که باورش نشد از خودش در آورده باشد. تمام اتفاقات شب گذشته در دهنش مجسم شد و فهمید که در گلویش مو گیر مانده است. اما این سخاوتمندانه ترین اتفاق بود که در زندگی اش اتفاق افتاده بود، حرکت مو هیچ مانعی در راه هوای بازدم ایجاد نمی کرد، اما تنها مشکلی که ایجاد  کرده بود، او نمی توانست حروف را از حلق به صورت درست ادا کند و گاهی صدای عجیب از گلویش بیرون می آمد که او خود هم نمی دانست.

وقتی سر دسترخوان صبحانه رسید دیگران را کمی در انتظار گذشته بود. پدرش را دید که با چند تار مو روی پیشانه کلش چون درخت باد زده می ماند و از چشمانش شیطنت خاصی سر زده بود و با صدای که از آن سبک سری دیده می شد پرسید:

- چه شده است؟

او بدون که منتظر حرفی باشد به تشناب اشاره کرد و هیچ حرفی نگفت، اعتمادش را کمی از دشت داده بود چون می دانست که حروف را از حلق ادا نمی تواند، متوجه بود که کاری نکند که وسوسه خانواده را بر انگیزد. او در فکر بی شعوری پدرش که صبحانه را با اشتهای تمام بدون این که با کسی حرف بزند صرف می  کرد، مشغول شد. در همان لحظه ای بود که قیافه عبوس رییس اش در ذهنش هجوم آورد و تمام خصوصیات را چون یک بنای هندسی از چندین جهت مورد بررسی قرار داد. یادش آمد که در امتحان کاریابی از او در مورد ماهیت زمین، گیاه شناسی، از مانور ارتش امریکا در سال 1555 پرسش کرده بود. آن روز دلش آنقدر تنگ شد که چند قطره اشک سرد چون دانه های مروارید از چشمانش سرازیر شد و در بسترش ماند و به اعضای خانه اعلان کرد که او به مشکل جدی مواجه است و تمام روز را باید با آن مبارزه کند.

دو شب و سه  ساعت و جهل و پنج دقیقه خوابید. مادرش هفت ساعت تمام او را از پشت در صدا زده بود، درست ساعت هشت و جهل و پنج دقیقه با صدای بلند و بلوع پدرش از خواب پرید. نفس بلندی کشید و مو در گلویش قد کشید از وجودش آن در گلویش اطمینان یافت، با خود" که چیزی در حال وقوع است".

در دفتر کارش رفت اتاق  کارش پاک بود و چیزی جدی را در آن احساس نکرد. روی میز و چوکی نگاه مشکوک انداخت و دستانش را روی آن کشید و بعد از مکثی کورتی اش را در آورد و نشست. احساسی گنگی در ذهنش گذشت فکر کرد که حادثه در اطراف او می گذرد و نتوانست که مطمئن شود که آن را دانسته است . تا ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه کار کرد. چندین ورق را مورد بررسی قرار داد،  در خواست ها متنوع بود از مشکلات میحط زیست تا گردش نظام شمسی را در بر می گرفت. با خود گفت " این چیز ها چه مربوط به ریاست مراقبت محیظ زیست می شود". این چیز ها آنقدر با خود تکرار کرد تا این که در گلویش آواز خفیف احساس کرد که از گلویش پایین می رفت. تمام کارهایش را به تعویق انداخت که به صورت جدی به اتفاق های که می افتاد فکر کند. چشمانش را تمام روزنامه های که روی میز انبار شده بود، پالید، هیچ چیز قابل ملاحظه ای در آن اتفاق نیافته بود، هیچ اتفاق نیافت که به واقعیت های اطراف او تطبیق کند. تمام گزارش های از زلزله، قطح سالی، نسل کشی و این چیز ها بود.

کورتی اش را برداشت و سرآسیمه از دروازه بیرون رفت، بدون کدام هدف در کوچه پرسه زد و بعد وارد قهوه خانه قدیمی شد و در کنار در ورودی نشست و دستانش را به میز تکیه داد و سرش را روی دستهایش گذاشت، به بیرون نگاه انداخت همه چیز عادی بود زنان و مردان از سرک می گذشتند و هیچ حادثه در شرف وقوع نبود. سرش را گرداند و به صدای بلند گفت:

- یک چای سیاه.

شاگرد قهوه خانه آن را با تنبلی تمام در پیشش گذاشت و او آن را به بی میل تمام نوشید. در یک لحظه چیز های مهم در ذهنش هجوم آورد. او کودکی هایش را به یاد آورد و خاطرات گذاشته را یک به یک مرور کرد. دهنش تمام حقایق را مورد بررسی قرار داد، از این که تمام آن اتفاقات را به خاطر آورده بود شگفت زده شده بود.ازموی که در گلویش خودش را گیر انداخته بود احساس غرور کرد. او به تمام حقایق اندیشید و با خودش فکر که چه کتاب های تاریخ و فلسفه که به هیچ نوشته شده است و هیچ از اتفاقات برزگ جهان در آن ثبت نرسیده است با خود گفت" در آفرینش هم دست یک مکار است".

در نیمه های شب از خواب پرید، مثل این که مو درگلویش تن در آورده بود. خواست فریاد بزند، اما صدا از گلویش پایین رفت. بدنش را سرمای گنگی گرفته بود. احساس ته دنیا را داشت و به باورش دنیا به آخر رسیده بود. و با خود گفت" حتما دست یک مکار در کار است"

مو در گلویش تن می کشید و بزرگ می شد، چشمان را سیاهی مضاعف از تنبلی فرا گرفته بود که با هیچ یک از احساس او رابطه نداشت. مو با صدای یک نواخت بزرگ می شد و او چشمانش را بست و در انتظار یک صبح با حادثه ماند.س

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

امروز ساعت هشت

چیز شبیه تو می آید

دستانش دردیست

        که بر گردن ناتنی ها حلقه می شود

مرا وسوسه سیب می گیرد

چنین است که باید بد باشم

به جفت کفش هایم بنگرم

که مملو از گردن کجی

تا انتهایم می بلعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

آخرين حرفت را گفتي

من از صداي عاشقي

ميان دو سكوت فهميدم

حرفت واپسين لحظه ها را

                      بامن نيم كرد

من از ثانيه هاي عاشقي بر گشتم

فقط ساعت يك بعد از ظهر

چقدر سنگين است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

 

۱

صدایت بوی دانایی ست

وقتی رنگ قهوی گیلاس را

               به مسخره می گیری

من پیاله پیاله تردید

                سر می کشم

می نشینم

در تنهایی تا رنگ چشمانت را

                 تجزیه شوم

 

***************

۲

وقتی می گذارم سرم را

                  روی شانه هایت

چه سبک از راه می رسد

                   فردا

کلماتت  چون کتابی در من

                    ورق می خورد

 

***************

۳

وقتی چنگ می زنی موهایت را

من از واپسین کلماتم

                  آغاز می شوم

مثل پایان لحظه ها

                  در انتهایم می ایستم

و بر خود خط می کشم

***************

۴

زیبا

وقتی باغ احساسم را

            به تبر می بندی

دانه دانه سیب می افتد به خاک

تو به دندان می گیری

و من می گویی

بامزه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

انسان های کوچک

      هزار زمستان در گریبان می میرد

آدم های بزرگ می ماند

تا تف به ریشش اندازد

و به شرق و غرب عالم نفرین گوید

کاش سرزمین من به اندازه انسان های

                                     کوچک بود

به اندازه دستان کوچک

و صدای کوچک حتی چون مرگ

انسان های کوچک

میان اکنون و کرانه های مرگ

فاصله کوتاهی ست

از دهن تا ریش

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

تو خواب می بینی

سگ کرنیل فهیم

پاره ات کرده و اجدادت را

                     خورده است

و من تمام زندگی ام سگ شده است

و پاره های تنم را به دهن گرفته

                                 پارس می کند

خدا بزرگ بود

و جهان به سگی محتاج

آنگاه که تو

سگ کرنیل فهیم خواب می دیدی

--------------------------------------------------------------------------------

در جنگ هزاره با امیرعبدالرحمان در شیرداغ جاغوری کرنیل فهیم یکی از فرماندهان سپاه امیرعبدالرحمان سگی داشته است که آدم می خورده. این سگ معروف بوده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

سال ها پیش امروز قدم به جهان گذاشتم. زندگی از باد و باران حفظ ام کرد و بدست سرنوشتم سپرد. سرنوشتم با افسانه آغاز شد تا این که به تراژدی رسید.حال نمی توانم عمق تراژدی سرنوشت را کشف کنم که با افسانه آغاز شده است.  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی را جا می گذارم

چون بوسه ای لای کتاب

                   لای هندسه

دوگام در خویش سنگینم

وگم در ازدحام آدم

دوگام انتهای چشمانست

به تو می نگرد

و لب خند می زند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

انتحار

 

این روز ها چندان حالم خوب نیست، به انتحار فکر می کنم. فکر می کنم که سال ها پیش من انتحار شده ام. پارچه های تنم را در کوچه های کهنه احساس می کنم. نمی دانم چرا واقعیت زمانه من انتحار است و چرا من این طور تکه تکه به زمین می افتم که نمی توانم پاره های تنم را بشناسم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این زمانه ای که

در گلوی کسان بمب گیر

                   می کند

و هردم مرگ استفراق می شود

کاش می شد کمی آدم  بود

من از کدام سلاله انتحاری زاده

                            می شوم

که همه سلولم انتحاری شده است

و هر دم مرد استفراق می کند

کاش می شد

کمی آدم بود

و مردانگی را انتحار می داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  | 

علف

علف ها خوب اند

علف ها خوب اند

چون عاشقي رنگ است

تو نيز شايد

وقتي در باغ هاي معلق سبز مي شوي

تا سيب مي رسي

رهگذري سنگت مي اندازد

تا قسمتت كند ميان خواهش

و تو ده خط

                پس از عاشقي

نام نا تمام درخت و علف

                        مي ماني

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط مهدی بهار  |